جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ٤٧٨ فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان
خواجه در اين غزل در عين اينكه در مقام اظهار اشتياق به دوست بوده، گله وناراحتى از طولانى شدن ايّام فراق نموده ومى گويد:
|
فاتحه اى چوآمدى برسر خسته اى بخوان |
لب بگشا، كه مى دهد لعل لبت به مرده جان |
|
محبوبا! خسته وبيمار هجرتوام، براى شفا بيمارىام محتاج به نَفَس حيات بخشت (كه جان به مرده مى دهد) مىباشم، به بالينم بيا وفاتحه اى بخوان[١]؛ وسخنى با من بگو، كه كلامت زندگى تازه اى به من مى دهد. بخواهد بگويد:
|
دلم بجو، كه قَدَت همچو سرو، دلجوى است |
سخن بگو، كه كلامت لطيف وموزون است |
|
|
ز دَوْرِ باده، به جان راحتى رسان ساقى! |
كه رنج خاطرم ازجور دورگرون است[٢] |
|
|
آن كه به پرسش آمد وفاتحه خواند و مى رود |
كو نفسى كه روح رامى كنم از پىات روان |
|
معشوقا! چون به پرسشم قدم رنجه فرمودى وفاتحه خواندى وسخنى با من.
[١] - مراد از« فاتحه» سوره حمد است كه فاتحة الكتاب ناميده شده. در حديث آمده كه: اگر سوره حمد ٧٠ بار براى[ زنده شدن] مرده خوانده شود، وآنگاه روح در[ بدن] او برگردد، چيز عجيبى نيست. بحارالانوار، ج ٩٢، ص ٢٥٧، از روايت ٥٠
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.