جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٢ - غزل ٤٧٧ صبح است ساقيا قدحى پرشراب كن
|
رشحه بحر وجوديم بمانند حباب |
خيمه هستى خود برسردريا زدهايم |
|
|
ايّام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن |
|
اى دوست! واى آن كه با جمال خود به عاشقان از شراب وتجلّياتت عنايتهادارى، عمر خواجهات بگذشت وبهره كامل از تو نگرفت وجلوه تمامى برايش ننمودى، بيا ودر اين پايان زندگىاش باتجلّيات پرشورت به كمال حقيقىاش نايل ساز.
|
عمر بگذشت به بىحاصلى وبوالهوسى |
اى پسر! جام مىام ده، كه به پيرى برسى |
|
|
لَمَعَ البَرْقُ مِنَ الطُّورِ وآنَسْتُ بِهِ |
فَلَعَلّى لَكَ آتٍ بِشِهابٍ قَبَسٍ[١] |
|
|
چند پويد به هواى تو ز هر سو حافظ؟ |
يَسَّرَ اللَّهُ طَريقاً بِكَ يا مُلتَمَسى[٢] |
|
|
كار صواب باده پرستى است حافظا! |
برخيزو روى عزم به كار صواب كن |
|
چرا صواب نباشد كارى كه در ازل دوست بر آنمان داشته (يعنى توجّه به خود) «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرموده: و «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (بله، گواهى مى دهيم) گفتيم؟! وچرا صواب نباشد كارى كه فطرت توحيدىمان، وحضرت محبوب برآن دعوتمان مى كنند؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا.
[١] - برق ازطور سينا درخشيد ومن آن راديدم واحساس نمودم پس شايد شعله آتشى[ از آنجا] براى تو آورم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨. اى مطلوب من! خداوند راهى را به سوى تو هموار سازد.
[٣] - اعراف ١٧٢.
[٤] - اعراف: ١٧٢.