جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ٤٧٧ صبح است ساقيا قدحى پرشراب كن
|
روزى كه چرخ از گِل ما كوزه ها كُند |
زنهار! كاسه سَرِ ما پر شراب كن |
|
محبوبا! نه تنها در اين عالم عنصرىام بهرهمند از شراب تجلّياتت بنماكه پس از گذشتن از اين جهان وخاك شدنم نيز عنايتت را از من مگير واز ديدارت محرومم مساز. در جايى مى گويد:
|
چشمم آن دم كه زشوق تو نهد سر به لحد |
تادم صبح قيامت نگران خواهد بود[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
حافظ سر از لحد بدر آرد به پاى بوس |
گر خاك او به پاى شما پى سپر شود[٢] |
|
ودر جايى مى گويد:
|
نسيم وصل تو گربگذرد به تربت حافظ |
ز خاك كالبدش صد هزار ناله برآيد[٣] |
|
|
مامرد زهد وتوبه وطامات نيستيم |
باما به جام باده صافى خطاب كن |
|
اى زاهد! واى آنان كه به غير دوست دل دادهايد! مارا به مرام خود دعوت مكنيد، وتوبه از مى پرستى وياد دوست مدهيد، كه «ما مرد زهد وتوبه وطامات نيستيم.»؛ باما از مى بىغش وته نشين وتوجّهاتى كه هيچ شائبه شرك در آن نباشد گفتگو كنيد. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد! از كوچه رندان به سلامت بگذر |
تا خرابت نكندصحبت بدنامى چند |
|
|
عيبِ مِىْ جمله بگفتى، هنرش نيز بگو |
نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٨، ص ١٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٠، ص ١٤١.