جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٤٧٤ ز در درآ و شبستان ما منور كن
بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.
[١]»: (وحتماً عقل او را غرقه معرفت خود ساخته وخود به جاى عقل او مى نشينم.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
اين خرد خام به ميخانه بر |
تا مىِ لعل آوردش خون به جوش[٢] |
|
ونيز در جاى ديگر:
|
سحرگاهان كه مخمور شبانه |
گرفتم باده با چنگ وچغانه |
|
|
نهادم عقل را زادِ رَهْ از مى |
زشهر هستىاش كردم روانه |
|
|
نگار مى فروشم عشوه اى داد |
كه ايمن گشتم از مكر زمانه[٣] |
|
|
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال |
بيا وخرگه خورشيد را منوّر كن |
|
محبوبا! از كثرت ظهور جمالت تو را نمى بينم؛ كه:
٣٢٣٥
«يا باطِناً فى ظُهُورِهِ! وَيا ظاهِراً فى بُطُونِهِ وَمَكْنُونِهِ!
[٤]»: (اى خدايى كه در عين ظهور وروشنايى پنهانى! و در عين پنهانى ونهانى آشكار وهويدايى!).
ويا بخواهد بگويد: غلبه شعاع جمالت نمى گذارد ديده ادراك دريابدت؛ كه:
٣٢٣٦
«لايُدْرَكُ بِالحَواسِّ، وَ لايُقاسُ بِالنّاسِ.
[٥]»: (با حواس درك نمى شود، وبا مردمان سنجيده نمى گردد.).
ويا منظور اين باشد كه: علّت محجوب گشتنم از تو، شعاع جمالت كه مظاهرت مىباشند، است. بيا وديده باطن را در اين جهانى كه خورشيد در آن مى تابد؛ ويا عالمى را كه به خورشيد منوّر است، به نور خود منوّر ساز تا تو را با ايشان بينيم وسرّ.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٣، ص ٣٦٩.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٦.
[٥] - نهج البلاغة، خطبه ١٨٢.