جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨ - غزل ٤٢٣ صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟
بنمايانى، ديدارت مجال براى من نمى گذارد تا بتوانم مجموع پريشانى گذشته خويش را در غم عشقت بگويم.
و يا بخواهد بگويد: آنجا كه وصال تو دست دهد، خود را نمى بينم تا مجموع پريشانى خويش گويم.
و يا معنى اين باشد كه:
|
گفته بودم چو بيايى، غم دل با تو بگويم |
چه بگويم؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى |
|
خلاصه، خواجه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده، چنانكه در جايى مى گويد:
|
چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
كجاست هم نَفَسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرَد |
نشانِ يوسفِ جان از چه زنخدانش؟[١] |
|
|
رند و يك رنگم و با شاهد و مى هم صحبت |
نتوانم كه دگر حيله و تزوير كنم |
|
روزگارى در كنج انزوا بسر مى بردم و زهد خشك را اختيار نموده و طريقه زهّاد را پيشه خود ساخته بودم و براى رسيدن به نعمتهاى بهشتى، بندگى دوست را مىنمودم، حال من آن گونه نِيَم؛ زيرا مشاهده جمالت چنان مرا از خويش گرفت و از عبادات قشرى و آلوده به شرك و خودبينى خارج نمود، كه پا بر ما سواى تو زدم. اگر چه اين زمان باز مبتلا به هجرانم، امّا دانستهام كه راه چيست و چاه كدام است و مىگويم:
|
صحبت حور نخواهم، كه بود عين قصور |
باخيال تو اگر با دگرى پردازم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.