جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٠ - غزل ٤٧٣ دلم را شد سر زلف تو مسكن
و زيان برد معامله بنده اى كه بهره اى از عشق و محبّتت براى او قرار ندادى.) نگويم؟!
|
ز مهرت گر بتابم ذرّه اى روى |
چو خورشيدم فرود آيد ز روزن |
|
محبوبا! پس از آنكه «دلم را شد سر زلف تو مسكن»، كجا ممكن است از مهر و خورشيد جمالت جدايى گيرم، و چنانچه بخواهم جدايى گيرم، نورت چون شعاع خورشيد از روزن وجودم آشكار مى شود؛ زيرا به هرچه بنگرم مرا به تو و اسم و صفتت رهمنوناند. و نور جمال تو، نورى است كه همواره در نظر همگان است، چه بدانند يا ندانند؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[١]: (خداوند، نور آسمانها و زمين است.- نيز: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ، وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[٢]: (اوست اوّل و آخر و پيدا و نهان.- نيز:
٣٢٢٦
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ
][٣]: (تويى كه انوار را در دلهاى اولياء و دوستانت تاباندى تا اينكه به مقام معرفت و توحيدت نايل آمدند [يا: تو را يافتند].) لذا باز مى گويد:
|
كجا بر تُنگِ شكّر دست يابند |
گر انديشد مگس از باد بيزن |
|
معشوقا! من مگسى بودم كه «دلم را شد سر زلف تو مسكن» كجا ممكن است هجرانت و يا مشكلات روزگار از تو و محبّتت دورم سازد؛ كه:
٣٣٨٦
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَ مَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَ لًا؟!»
[٤]: (بارالها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست؟! و كيست كه به مقام قرب تو انس گرفت و لحظه اى از تو روى گرداند؟!) در جايى مى گويد:
[١] - نور: ٣٥.
[٢] - حديد: ٣.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.