جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٩ - غزل ٤٧٣ دلم را شد سر زلف تو مسكن
|
به گلزارم چه كار اكنون؟ كه گشته است |
جهان بر چشمم از رُويت چو گلشن |
|
محبوبا! چون مشرّف به چنان ديدارى شدم و ملكوت و نور جمالت را با مظاهر اسماء و صفاتت جلوه گر ديدم، ديگر مرا با گلزار چه كار؟ و آن را جلوه اى از جلوات تو خواهم ديد. آن كسى كه تو را نديده باشد به كمالات مظاهر به نظر استقلالى مىنگرد، نه منى كه دانسته و مشاهده نمودهام كه همه ظهورات از تو و كمالات تو مىباشد؛ كه:
٣٠١٦
«أنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلّ شىْ ءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (تويى كه معبودى جز تو نيست، خودت را به هر چيز شناساندى پس هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خودت را در همه چيز به من شناساندى و در نتيجه تو را در هر چيز آشكار ديدم و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز.) لذا:
|
ز سَرْوِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن |
|
معشوقا! پس از آنكه تو را چنان يافتهام، كجا مى توانم آزاد بنشينم و با تمام وجود به مدح تو نپردازم، و
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرِ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ حتّى تَحتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! ومَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ [لا تَزالُ] عَلَيْها رَقيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً.»
[٢]:
(آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كننده تو باشد؟! كى غايب بوده اى تا محتاج راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟ و كجا دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟! كور است چشمى كه تو را مراقب و نگهبان بر خود نبيند.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.