جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٨ - غزل ٤٧٣ دلم را شد سر زلف تو مسكن
با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم و نيّتم را بر خويش متمركز نما ..
معبودا! خود امر نمودى كه به آثار و مظاهرت بازگشت كنم، پس مرا با پوشش انوار و هدايتى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم، به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به پيشگاهت باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه بر آنها برداشته شده باشد. براستى كه تو بر هرچيز توانايى.).
خواجه در اين دو بيت لطائفى را بكار برده كه جاى بيان آن نيست، شايد اشارات فوق بتواند پرده از معناى آن بردارد.
|
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن |
|
معشوقا! چنانچه در ايّام هجران، و يا تاريكى عالم طبيعتم محفل مرا روشن كنى و از طريق مظاهرت جلوه گر شوى، ديده دل من به ديدارت نورانى خواهد شد؛ كه:
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ ... أخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ، فَهُمْ إلى أوْكارِ الأفكارِ [الأذْكارِ] يَأْوُونَ، وَ فى رياضِ القُرْبِ وَالمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، وَمِنْ حِياضِ المَحَبَّةِ بِكَأْسِ المُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ، وَشَرايِعَ المُصافاةِ يَرِدُونَ، قَدْ كُشِفَ الغِطاءُ عَنْ أبْصارِهِمْ ... وَانْشَرَحَتْ بِتَحقيقِ المَعْرِفَةِ صُدُورُهُمْ.»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... سوز محبّتت شراشر دلشان را فرا گرفته، پس به آشيانههاى افكار [يا: اذكار] پناه برده، و در بوستانهاى قرب و مكاشفه خراميدند، و با جام لطف و نوازش از حوضهاى محبّت و دوستىات آشاميده، و در آبشخورهاى دوستى بىآلايش وارد شدند، پرده از ديدگان [دل] شان كنار زده شده ... و سينه هايشان به معرفت حقيقى، گشوده گشته است.).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠ و ١٥١.