جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٠ - غزل ٤٧٢ دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن
سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم مى باشد.).
اينجاست كه گدايى و بندگى و خاكسارى درگاهش را بر سلطنت و خسروى مقدّم مى توان داشت؛ كه:
٣٢١٨
«إلهى! فَقْرى لا يُغْنيهِ إلّاعَطْفُكَ وَإحْسانُكَ ... فَيا مُنْتَهى أمَلِ الآمِلينَ! وَيا غايةَ سُؤْلِ السّآئِلينَ! وَيا أقْصى طَلِبَةِ الطّالِبينَ! وَيا أعلى رَغْبَةِ الرّاغِبينَ! وَيا وَلِىَّ الصّالِحينَ!»
[١]: (معبودا! ... فقر و نادارىام را جز مهر و عطوفت و نيكويى و احسانت بىنياز نمى كند ... پس اى منتهى آرزوى آرزومندان! واى غايت خواسته در خواست كنندگان! واى بالاترين حاجت طالبان! واى بلندترين رغبت و خواهش راغبان! واى سرپرست [و متوّلى امور] صالحان!- به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه گَرْدْ آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى، گنج سلطانى به دست |
كى طمع در گردش گردون دون پرور كنم؟[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده، كُحْلِ بَصَر توانى كرد |
|
|
گدايى دَرِ ميخانه، طُرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك زر توانى كرد[٣] |
|
|
از جان طمع بريدن آسان بود، وليكن |
از دوستانِ جانى، مشكل بود بريدن |
|
آرى، عشّاق مجازى چنين اند كه خواجه مى گويد. چگونه مى شود محبوبى كه با.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.