جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ٤٧٠ چون شوم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من
|
خرّم آن روز كه با ديده گريان بروم |
تا زنم آبِ درِ ميكده يك بار دگر |
|
|
عافيت مى طلبد خاطرم، ار بگذارند |
غمزه شوخش و آن طُرّه طرّار دگر |
|
|
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت |
كندم قصد دل زار، به آزار دگر[١] |
|
لذا مى گويد:
|
گر چو فرهادم به تلخى جان برآيد، حيف نيست |
بس حكايتهاى شيرين باز مى ماند ز من |
|
اگر در فراق دوست بميرم و عنايتى به من نكند، باز شايسته است كه دست از او نكشم، تا آيندگان درس ثبات قدم در عشقش را از من بياموزند و با بىاعتنايى او دست از عاشقى (تا رسيدن به سر منزل مقصود) بر ندارند. در واقع مى خواهد بگويد:
|
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت |
كه داشت دولتِ سرمد، عزيز و محترمت |
|
|
روانِ تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زلال خَضِر به جام جمت |
|
|
دلم مقيم دَرِ توست، حرمتش مىدار |
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت[٢] |
|
|
ختم كن حافظ! كه گر زين گونه خوانى درس عشق |
خلق، در هر گوشهاى، افسانه اى خواند ز من |
|
خواجه در بيت ختم از زبان محبوب به خود خطاب كرده و مى گويد: اين گونه كه تو درس عشق را خواندهاى، اگر براى ديگران بازگو نمايى، در هر گوشه اى سخنانت را به افسانه گيرند، و يا در گفتگو خواهند آورد بىآنكه بدان راه يافته باشند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.