جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ٤٦٩ چو گل هر دم به بويت جامه بر تن
|
تنت را ديد گل گويى كه در باغ |
چو مستان جامه را بدريد بر تن |
|
معشوقا! گويا گل تو را در باغ به طراوت ديده بود كه جامه بر تن دريد. كنايه از اينكه: مظاهر دو جهان اگر عشق مى ورزند، به تو مى ورزند؛ زيرا اين تويى كه به اسماء و صفات خود از ملكوتشان جلوه گرى مى نمايى.
و يا بخواهد بگويد: اگر گلهاى عالم وجود (انبياء و اولياء :) به جهان بشريّت خويش عنايتى ندارند، علّت آن است كه مست مشاهده جمالت گرديدهاند؛ كه:
٣٢١١
«أنْتَ الَّذى أَشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أَوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ الْمُونسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْ حَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأَنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[١]: (تويى كه انوار را در دل اوليائت تاباندى تا به مقام معرفت و توحيدت نايل آمدند [يا: تو را يافتند.]، و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تو بودى يار و مونس آنان، آنگاه كه عالَمها آنها را به وحشت انداخت، و تو بودى كه ايشان را هدايت نمودى، آنگاه كه نشانه ها براى آنان آشكار گشت.)
|
من از دست غمت مشگل برم جان |
ولى دل را تو آسان بردى از من |
|
معشوقا! كجا و كى مى توانم پس از آنكه تو به آسانى دل از من ربودى، به غم عشقت ننشينم و جان ندهم و در هجرت نسوزم، زيرا:
|
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند |
|
|
جز دلم كو ز ازل تا به ابد عاشق اوست |
جاودان كس نشنيدم كه در اين كاربماند[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.