جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٤٦٩ چو گل هر دم به بويت جامه بر تن
خواجه در ابيات اين غزل از ايّام وصال ياد فرموده، و در ضمن اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى گويد:
|
چو گل هر دم به بويت جامه بر تن |
كنم چاك از گريبان تا به دامن |
|
محبوبا! چنانچه عنايات و نفحاتت شامل حال من شود و باز به مشاهدهات نايل آيم، چون گل كه به نسيم صبحگاهى از غنچگى جامه مى درد، من هم از كثرتِ شوق، پيراهن بشريّت چاك خواهم نمود و خويش را از دست خواهم داد؛ كه:
٣٢١٠
«إلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقاؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّا النَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (معبودا! ... سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمى زند، و قرارم جز به قرب تو آرام نمىگيرد.- به گفته خواجه در جايى:
|
هماىِ اوجِ سعادت به بام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار، بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بود كه پرتو نورى به بام ما افتد[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ٢١٢.