جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٤٢٢ سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
و در جاى ديگر مى گويد:
|
هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد |
چو غنچه، هركه دل خويش در هواى تو بست |
|
|
ز دست جور تو گفتم: ز شهرخواهم رفت |
به خنده گفت: برو حافظا! كه پاى تو بست؟![١] |
|
|
نصيحتم چه كنى؟ ناصحا! تو مى دانى |
كه من نه معتقد مردِ عافيت جويم |
|
|
بيارمى، كه به فتواىِ حافظ از دل پاك |
غبار زُرق به فيض قدح فرو شويم |
|
اى زاهد و ناصح! تو عافيت جو هستى و حاضر نيستى به پست و بلنديهاى وادى عشق مبتلا، و صابر باشى. مرا نصيحت مكن كه: عشق مورز؛ زيرا من معتقد به تو نيستم. اگر راست مى گويى، به مى پرستىام را هنما شو، تا غبار زهد و رياى گذشته را به آن بشويم. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد دهدم توبه ز روى تو، زهى روى! |
هيچش ز خدا شرم و ز روى تو حيا نيست[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم |
دفتر زرق به بازار خرافات بريم |
|
|
ور نهد در رَهِ ماخارملامت، زاهد |
از گلستانْش به زندان مكافات بريم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧، ص ٦٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٦، ص ٣٠٠.