جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٤٦٧ بهار و گل طرب انگيز گشت وتوبه شكن
|
ز مهربانِ جانان طمع مَبُر حافظ! |
كه نقشِ مهر و نشان ستم نخواهد ماند[١] |
|
لذا مى گويد:
|
عروس غنچه بدين زيور و تبّسمِ خوش |
معاينه، دل و دين مى برد به وجه حسن |
|
اى خواجه! چو گل مرادت شكفته شد و محبوب به رويت خنديد و آشكارا خواست هستى و صُوَر خياليه و اعمال قشرى را از تو با زيبايى خويش بستاند، غفلت مكن و بهره كامل را از او بستان. در جايى مى گويد:
|
مصلحتْ ديدِ من آن است، كه ياران همه كار |
بگذارند و خَمِ طُرّه يارى گيرند |
|
|
خوش گرفتند حريفان، سرِ زلف ساقى |
گر فَلَكْشان بگذارد كه قرارى گيرند |
|
|
يارب! اين بچّه تركان، چه دليرند به خون |
كه به تير مژه، هر لحظه شكارى گيرند[٢] |
|
و ملاحظه كن و ببين كه:
|
صفيرِ بلبل شوريده و نفيرِ هَزار |
براى وصل گل آمد برون، ز بيت حَزَن |
|
چه شده و براى چيست كه فرياد عشّاق شوريده در فصل بهارِ تجلّياتِ گل و سنبل بلند است؟ آيا براى آن نيست كه به مشاهده معشوق خود نايل، و از هجران خلاص گشتهاند. كنايه از اينكه: تو هم اى سالك! و يا خواجه! چون ايشان باش و به وقت وزيدنِ نفحات و تجلّياتِ الهى، غم را رها كن و به استفاده و بهره بردارى از آن بپرداز. به گفته خواجه در جايى:
|
برخيز، تا طريقِ تكلُّف رها كنيم |
دُكّان معرفت، به دو جو بر، بها كنيم |
|
|
بر ديگران، نگار قبا پوش بگذرد |
ما نيز جامههاى صبورى قبا كنيم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٩، ص ١٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٥، ص ٢٠٥.