جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ٤٦٧ بهار و گل طرب انگيز گشت وتوبه شكن
كنايه از اينكه: همان طور كه نسيم صبح، غنچه را از هم مى شكفد و پيراهن گل را مىدرد و عطر او را ظاهر مى سازد، تو هم اى سالك و عاشق دلباخته دوست! چون نسيم جان بخش و نفحات زنده كننده عشّاق از جانب محبوب وزيدن گرفت، غافل منشين و فرياد عاشقانه برآور و جامه دلبستگى و تعلّقِ عالم مادّه را از خود دور ساز، تا عطر وجودىات ظاهر شود و پرده از حقيقتت برداشته و معلوم گردد كيستى؟ كه:
٣٢٠٣
«ألعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَأعْتَقَها، وَنَزَّهَها عَنْ كُلِّ ما يُبَعِّدُها وَيُوبِقُها.»
[١]: (عارف، كسى است كه نفس خود را شناخته و آن را [از بند تعلّقات] آزاد ساخته و از هر چيزى كه آن را [از خدا] دور داشته و نابود مى سازد، پاك نمايد.- نيز:
٣٢٠٤
«مَنْ صَحَّتْ مَعْرِفَتُهُ، إنْصَرَفَتْ عَنِ العالَمِ الفانى نَفْسُهُ وَهِمَّتُهُ.»
[٢]: (هركس كه معرفت و شناختش درست باشد، نَفْس و همّتش از عالم فانى روى گردان مى شود.- همچنين:
٣٢٠٥
«نالَ الفَوْزَ الأكْبَرَ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ.»
[٣]: (به رستگارى بزرگ نايل گشت هركس كه به معرفت نَفْس خويش كامياب شد.)
|
ز دستبردِ صبا، گِرْدِ گُل كُلاله ببين |
شكنجِ گيسوى سنبل نگر به روى سمن |
|
اى سالك! و يااى خواجه! گمان مكن نفحات دوست و باد صبا چون وزيدن گرفت و گل مراد تو را شكفت، با رفتنش آثار پريشانى در تو نمى گذارد، پس از نفحات دوست استفاده نما كه:
٣٢٠٦
«إنَّ لِلّهِ فى أيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ.»
[٤]: (براستى كه براى خداوند در روزهاى عُمرتان نسيمهايى است.- مطمئن به دوام آن هم نمى توان بود.
در جايى مى گويد:
|
چو پردهدار، به شمشير مى زند همه را |
كسى، مقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند |
|
|
غنيمتى شُمراى شمع! وصلِ پروانه |
كه اين معامله، تا صبحدم نخواهد ماند |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفه، ص ٢٤٣.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفه، ص ٢٤٣.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٤.
[٤] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ١٦٨.