جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ٤٦٧ بهار و گل طرب انگيز گشت وتوبه شكن
اين غزل به حسب ظاهر در مدح بهار و توصيه به بهره مندى از آن مى باشد؛ ولى گويا خواجه با اين بيان اشاره به امور معنوى و نصايح عارفانه به خود و سالكين داشته، مىگويد:
|
بهار و گل، طرب انگيز گشت و توبه شكن |
به شادىِ رخِ گل، بيخ غم ز دل بر كن |
|
اى سالك عاشق! و يااى خواجه! چون بهار تجلّيات معشوق در شكوفايى شد و فرا رسيد، بايد از آن بهرهمند گشت و بيخ غمِ هجران را به شادى رسيدن گل ديدارش بركند و گفت:
|
گلبُن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟ |
باد بهار مى وزد، باده خوشگوار كو؟ |
|
|
هر گل نو ز گلرخى، ياد همى دهد، ولى |
گوشِ سخن شنو كجا؟ ديده اعتبار كو؟ |
|
|
حُسنْ فروشىِ گُلَم، نيست تحمّل اى صبا! |
دست زدم به خون دل، بَهرِ خدا نگار كو؟[١] |
|
و نيز گفت:
|
گل، بى رخِ يار خوش نباشد |
بى باده بهار خوش نباشد |
|
|
طرفِ چمن و هواىِ بستان |
بى لاله عذار، خوش نباشد |
|
|
رقصيدن سرو و حالتِ گل |
بى صوتِ هَزار خوش نباشد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٩، ص ٣٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٥، ص ١٩٢.