جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٨ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
|
گفتم: به دلقِ زرق بپوشم نشانِ عشق |
غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من |
|
با خود گفتم: سرّ خويش را در عشق به محبوب حقيقىام با دلق زهد و عبادت ظاهرى پنهان نمايم. چنان كردم، ولى اشك ديدگانم رسوايم نمود و راز درونىام را فاش ساخت. به گفته خواجه در جايى:
|
ماجراىِ دل سرگشته، نگويم با كس |
زآنكه جز تيغِ غمت، نيست كسى دمسازم |
|
|
سرّ سوداى تو در سينه بماندى پنهان |
چشمِ تر دامن اگر، فاش نكردى رازم[١] |
|
|
زاهد! چو از نماز تو كارى نمى رود |
هم مستى شبانه و راز و نياز من |
|
اى زاهد! چه شده كه نه از نماز تو و نه از مستى و راز و نياز من كارى ساخته نيست؟ و هر دو در هجران بسر مى بريم، تو ندانسته، و من دانسته؛ امّا بايد دست از كار خود بر نداريم. در جايى مى گويد:
|
صوفى! بيا كه خرقه سالوس بركشيم |
وين نقش زرق را خطِ بطلان به سر كشيم |
|
|
كارى كنيم، ورنه خجالت بر آورد |
روزى كه رَختِ جان به جهان دگر كشيم[٢] |
|
|
ياران به ناز و نعمت و ما غرقِ محنتيم |
يارب! بساز كار من اى كار ساز من! |
|
محبوبا! همه ياران را در ناز و نعمت وصال مى نگرم و خود را در محنت هجران.
با خواسته تو چه مى توانم كردن؟ «يارب، بساز كار من اى كار ساز من!» و مگذار بيش از اين گرفتار هجران باشم. به گفته خواجه در جايى:
|
صنما! با غمِ عشق تو چه تدبير كنم؟ |
تا به كى در غم تو، ناله شبگير كنم؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٤، ص ٣١٢.