جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٧ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
آرى، گريه و زارى عاشق تا زمانى كه از او اثرى باقى است و وصل و واصلى در ميان مى باشد، نقش بر آب زدن است؛ زيرا معشوق نمى خواهد با وجود خود، كسى دم از خويشتن زند، امّا اگر عاشق در فراق يارش نگريد، چه مى تواند بكند؟ خواجه هم مى خواهد بگويد: حال كه نمى پذيريىام دست از گريه وزارى خود بر نخواهم داشت، و نقشى بر آب مى زنم تا «قرين حقيقت شود مجازِ من»، و روزى در تو محو گردم و به خود راهم دهى و گريه و زارىام هم به تو، نه بر تو باشد. در جايى مىگويد:
|
اى غائب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
صد جوى آب بستهام از ديده در كنار |
بر بوىِ تخمِ مِهر، كه در دل بكارمت |
|
|
مىگريم و مرادم از اين چشمِ اشكبار |
تخمِ محبّت است كه در دل بكارمت |
|
|
بارم ده از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
در پاى دمبدم، گهر از ديده بارمت[١] |
|
|
محمود را دمى كه به آخر رسيد عمر |
مىداد جان به زارى و مى گفت: اياز من |
|
چگونه مى توان به عاشق گفت: از معشوق خود چشم بپوش و آرام گير. ملاحظه كن، سلطان محمود تا وقت جان دادن از اياز (معشوق خود) ياد مى نمود. كنايه از اينكه: معشوقا!
|
عشقت نه سرسرى است، كه از سر به در شود |
مهرت نه عارضى است، كه جاىِ دگر شود |
|
|
عشقِ تو در وجودم و مِهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان به در شود |
|
|
حافظ، سر از لحد بدر آرد به پاى بوس |
گر خاك او، به پاى شما، پى سپر شود[٢] |
|
با اين همه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.