جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
|
همچو چنگم به كنار آر و بده كام دلم |
يا كه چون نِىْ ز لبانت نفسى بنوازم[١] |
|
|
مست است يار و ياد حريفان نمى كند |
يادش به خير، ساقىِ مسكين نواز من! |
|
علّت آنكه دوست مرا مورد لطف خود قرار نمى دهد، آن است كه در مقام عزّت قرار دارد و مست منزلت خويش است و نمى خواهد كسى در جايگاهى كه او راست از خود دم زند، ياد آن روزى به خير كه عنايتها به من داشت و به نوازشى مرا دل خوش مى نمود! به گفته خواجه در جايى:
|
روز وصلِ دوستداران، ياد باد |
ياد باد آن روزگاران، ياد باد |
|
|
گرچه ياران فارغند از ياد من |
از من ايشان را هزاران ياد باد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دل از من بُرد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟ |
كه با من نرگس او، سر گران كرد |
|
|
عدو! با جانِ حافظ آن نكردى |
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد[٣] |
|
|
يارب! كى آن صبا بِوَزَد، كز نسيمِ او |
گردد شمامه كَرَمش، كار سازِ من؟ |
|
كى مى شود باز نفحات جان بخش دوست وزيدن گيرد، تا از پيام عطر آسايش مشام جانم زنده شود و هجرانم پايان يابد. در جايى مى گويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگهِ يار كجاست؟ |
منزل آن مَهِ عاشق كُش عَيّار كجاست؟ |
|
|
شبِ تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا؟ وعده ديدار كجاست؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٨، ص ١٦٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.