جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
|
گوشه چشم رضايى، به منت باز نشد |
اين چنين عزّت صاحبنظران مى دارى؟[١] |
|
لذا مى گويد:
|
از آب ديده بر سر آتش نشستهام |
كو فاش كرد در همه آفاق راز من |
|
دوست، پس از آنكه مرا فريفته خود، و قصّه زهد دراز مرا كوتاه نمود، به فراقم مبتلا ساخت، به گونه اى كه اشك از ديدگانم جارى گشت. عوض آنكه سرشكم آبى به آتش درونم بپاشد، شعلههاى آن را بر افروخته تر نمود و موجبات رسوايى و ملامت دشمنانم را فراهم ساخت. در جايى مى گويد:
|
گر كميتِ اشكِ گلگونم نبودى تندرو |
كى شدى پيدا به گيتى، راز پنهانم چو شمع؟ |
|
|
آتش مِهر تو را، حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل، كى به آب ديده بنشانم چو شمع؟[٢] |
|
|
مىترسم از خرابىِ ايمان، كه مى برد |
محرابِ ابروى تو، حضورِ نماز من |
|
محبوبا! با ديدارت زهد و علم را از من ستانيدى، مىترسم ديگر بار اگر جلوه نمايى، محراب ابروان و جذبات جمالىات چنان مرا از من بستاند، كه ايمان و حضور ظاهرىام را هم از من بگيرد. در واقع با اين بيان، تقاضاى ديدار دوباره را نموده، تا به كلّى از خود برهد و وصال دائمىاش دست دهد و هجرانش پايان يابد، به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مغان، گر گذر افتد بازم |
حاصلِ خرقه و سجّاده، روان در بازم |
|
|
ور چو پروانه دهد دستِ فراغ البالى |
جز بدان عارضِ شمعى، نبود پروازم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.