جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٤٢٢ سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
براى هيچ صاحب حال، حالى باقى نگذاشته است.).
اى زاهد! تو اگر زاهدى، جز اين نمى توانى؛ و من اگر در طريق عشق و محبّت و مراقبه و ياد او قرار گرفتهام، جز اين نمى توانم. در جايى مى گويد:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
|
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار |
چه كنم؟ حرف دگرياد نداداستادم[١] |
|
|
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين |
خدا گواست كه هر جا كه هست با اويم |
|
|
ز شوق نرگس مستِ بلندْ بالايى |
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم |
|
تا دوست پرده از جمال كثرات بر نداشته بود، و او را از همه عالم از طريق ملكوتشان جلوه گر نديده بودم، ميان خانقاه و خرابات، مسجد و كنشت فرق مىگذاشتم؛ و حال خدا گواه است و بر من روشن گشته كه هر كجاهستم با اويم.
و از شوق چشمان و جذبههاى جمالى و تجلّيات اسماء و صفاتىاش، با گرفتن شراب مشاهدات، بر كنار چشمه ذات افتادهام و بهره مندم، همان گونه كه گل لاله با قدح سرخى كه در كف دارد بر كنار جوى سر به زير افكنده و به تماشاى آب زُلال مشغول است؛ كه:
٢٩٤٥
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]؛ وَأنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّائِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ؛ أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[٢]: (تويى كه انوار را در دلهاى اوليائت تاباندى تا اينكه به معرفت و توحيدت نايل آمدند [يا:
تو را يافتند]، و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تويى يار و مونس آنان، آنگاه كه عالَمها آنها را به وحشت انداخت؛.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٥.
[٢] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٩.