جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٩ - غزل ٤٦٥ اى روى ماه منظر تو، نوبهار حسن!
و نيز در جايى مى گويد:
|
باغِ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است؟ |
شمشادِ سايه پرور من از كه كمتر است؟[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خرّم شد از ملاحت تو، عهدِ دلبرى |
فرّخ شد از لطافتِ تو، روزگار حسن |
|
معشوقا! هر جمالى كه در اين عالم و جهان ديگر دلربايى و ملاحت دارد، خرّمى و دلربايى را از تو وام گرفته؛ و هر حسنى كه به لطف و بر افروختگى مشهور گشته، به تو آن را داشته و دارد؛ كه:
٣١٩٤
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلّ شَىْءٍ ... وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا نُورُ! يا قُدُّوسُ!»
[٢]: (و [از تو درخواست مى كنم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته ... و به نور روى [و اسماء و صفات] ات كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. او نور! اى پاك از هر چيز!) به گفته خواجه در جايى:
|
به حسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حسن فروشان، به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن وملاحت؛ به يار ما نرسد[٣] |
|
|
از دام زلف و دانه خال تو در جهان |
يك مرغِ دل نماند، نگشته شكار حسن |
|
اى دوست! مظاهر و كثراتت را در عالم ظهور دادى و با فريفتگىهاى مجازىِ آنها همه را، دانسته و ندانسته، (به ملكوتشان كه جمال و جلال تو مى باشد.) جذب و به دام خويش افكندهاى. «يك مرغِ دل نماند، نگشته شكار حُسن»، و در نتيجه مىخواهد بگويد: مظاهر اگر عشق مى ورزند، به جمال تو عشق مى ورزند. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.