جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ٤٦٥ اى روى ماه منظر تو، نوبهار حسن!
محبوبا! چشمان مست و جذبات جمالىات عاشقان، بلكه عالم را به خود جذب، و آرامش را (دانسته و ندانسته) از آنها گرفته. تنها زلف و كثرات است كه در سايه خود حُسن تو را پنهان نگاه داشته و به فريفتگانت اجازه ديدارت را نمى دهند؛ كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[١]: (ملكوت و باطن هر چيزى به دست اوست.- نيز: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ما [و اسماء و صفات] است، و ما آن را جز به اندازه مشخّص [به عالم خَلقْ] فرو نمى فرستيم.- جز از طريق آنان نمى توان با ديده دل ديدت تا آرامش حاصل شود. در جايى مى گويد:
|
غلامِ نرگس مست تو، تاجدارانند |
خرابِ باده لعل تو، هوشيارانند |
|
|
به زير زلفِ دوتا، چون گذر كنى، بينى |
كه از يمين و يسارت، چه بىقرارانند |
|
|
خلاص حافظ از آن زلفِ تابدار مباد |
كه بستگان كمند تو، رستگارانند[٣] |
|
|
ماهى نتافت چون رُخَت از برجِ نيكويى |
سروى نخاست چون قدت از جويبار حسن |
|
خلاصه آنكه: محبوبا! در عالم چون تو به حسن و زيبايى و در نيكويى و جمال نديدم. چرا چنين نباشى؟ كه تو هرچه دارى به خود دارى، و ديگران هرچه دارند به تو دارند. در جايى مى گويد:
|
روشنىِ طلعتِ تو، ماه ندارد |
پيش تو گُل، رونقِ گياه ندارد[٤] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
يارم چو قدح به دست گيرد |
بازارِ بُتان شكست گيرد[٥] |
|
[١] - يس: ٨٣.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٤، ص ٢١٧.