جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ٤٦٤ اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن
|
حباب وار، بر اندازم از نشاط كُلاه |
اگر ز روى تو عكسى، به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مُراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى، به بام ما افتد[١] |
|
|
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند |
اى دوست! بيا رحم به تنهايى ما كن |
|
محبوبا! همه عاشق و معشوقهاى مجازى در كنار هم به عيش و نوشند، جز من بينوا كه به تنهايى و در فراق معشوق خود بسر مى برم. آخراى دوست! رحمى به تنهايى من كن و از هجرانم خلاصى بخش.
|
جانا! تو را كه گفت، كه احوال ما مپرس؟ |
بيگانه گرد و قصّه هيچ آشنا مپرس |
|
|
زآنجا كه لطف شامل و خُلق كريم توست |
جرمِ گذشته عفو كن و ماجرا مپرس |
|
|
هيچ آگهى ز عالم درويشىاش نبود |
آن كس كه با تو گفت: كه درويش را مپرس[٢] |
|
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر؟ |
آهنگ وفا، تركِ جفا، بَهْرِ خدا كن |
|
معشوقا! تا كى به عشّاقت جفا مى ورزى و به هجرانشان مى نشانى؟ براى خدا عنايتى به ايشان نموده و آهنگ وفا بنما و وصالشان نصيب گردان. به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ساقيا! كه هواه خواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
|
زآنجا كه فيضِ جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، ز ظلماتِ حيرتم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.