جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٤٦٤ اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن
|
دى درگذار بود و نظر سوىِ ما نكرد |
بيچاره دل، كه هيچ نديد از گذار عمر[١] |
|
|
گر لاف زند ماه كه مانَد به جمالت |
بنماى رخ خويش و مَهْ انگشت نما كن |
|
خواجه در اين بيت با ذكر ماه و انگشت نما شدنش در شب چهارده به بزرگى و تمامى، مىخواهد به عظمت معشوق خود در جمال و كمال اشاره كند و بگويد:
محبوبا اگر ماه بَدْر بخواهد با تماميّتش در مقابل تو اظهار وجود كند، و بگويد من در جمال بىنظير و انگشت نما گشتهام؛ جمال زيباى خود را بنما، تا ماه و همه صاحب جمالان به زيبايى تو اشاره كنند؛ در واقع، با اين بيان تمنّاى ديدار دوست را مىنمايد. در جايى مى گويد:
|
به چشمِ مِهر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بَدَن كارم به خوبى، خوبتر بودى |
|
|
اگر بُرقَع برافكندى از آن روىِ چو مَهْ روزى |
مدام از نرگس مستش، جهان پر شور و شر بودى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
اى سروِ چمان! از چمن و باغ زمانى |
بِخرام در اين بزم و دو صد جامه قبا كن |
|
محبوبا! سرو قامتت را بىپروا لحظه اى در ميان چمنزار مظاهر به تجلّيات اسمايى و صفاتى براى عاشقانت جلوه ده، و به بزم ايشان قدم نه، تا همه از خود بيرون شوند و گريبان چاك زنند. در جايى مى گويد:
|
هماىِ اوجِ سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى، بر مقام ما افتد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.