جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٢ - غزل ٤٦٤ اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن
خواجه در اين غزل اظهار اشتياق به دوست و تمنّاى ديدار او و نجات از فراق را نموده و مى گويد:
|
اى خسرو خوبان! نظرى سوىِ گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
اى معشوقى كه در خوبى و حسن يگانهاى، به گدايان و سوختگان ديدارت نظرى فرما و مورد ترحّم و عنايت خويش قرار ده؛ كه:
٣٢٢٠
«الهى! انْظُرْ إلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعونَتِكَ فَأطاعَكَ، يا قريباً لا يَبْعُدُ عَنِ المُغْتَرِّ بِهِ! وَيا جَواداً لا يَبخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ.»
[١]: (معبودا! به من چشم كسى كه او را خواندى و اجابتت نمود، و با يارى خود به عملش گماردى و اطاعتت نمود، بنگر. اى نزديكى كه هرگز از فريفته خويش دور نمىشوى! واى بخشنده اى كه هرگز بر آن كه اميد به پاداشت دارد بخل نمى ورزى!)
|
دردِ دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
زآن چشم سِيَهْ، مست به يك غمزه دوا كن |
|
محبوبا! با چشمان سياه و خمار آلود و جذبات جمالى و ناز و غمزه كشنده جلالىات، مرا از خويش بستان و با نگاهى، دلِ درويشت را بدست آر و داروى درد درونىاش گرد. در جايى مى گويد:
|
اى خرّم از فروغِ رُخَت، لاله زار عمر! |
باز آ، كه ريخت بىگلِ رويت، بهار عمر |
|
[١] - اقبال الاعمال، ٦٨٦.