جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٤٦١ حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
بيت ختم خواجه در مقام اين است كه بگويد: محبوبا! مرا متاعى براى خريدارى تو، جز رندى و حافظ شهر بودن نيست، و بلكه از اين هم كمتر مى باشم؛ كه:
٣١٧٤
«إلهى! إنَّ اخْتِلافَ تَدْبيرِكَ وَسُرْعَةَ طَوآءِ مَقاديرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العارِفينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إلى عَطآءٍ وَ اليَأْسِ مِنْكَ فى بلآءٍ، إلهى! مِنّى ما يَليقُ بِلُؤْمى، وَمِنْكَ ما يَليقُ بِكَرَمِكَ، إلهى! وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِاللُّطْفِ وَالرَّأْفَةِ لى قَبْلَ وُجُودِ ضَعْفى، أفَتَمْنَعُنى مِنْهُما بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفى؟!»
[١]: (معبودا! بدرستى كه پى در پى آمدن تدبير تو و زود در هم پيچيدن و گذشت تقديراتت، بندگان عارف و شناساى تو را از آرام گرفتن به عطايت، و نوميد شدن از تو هنگام بلا و گرفتارى جلوگيرى مى كنند.
معبودا! آنچه از جانب من است، سزاوار پستى من و آنچه از جانب توست، سزاوار لطف و كرم توست، معبودا! قبل از وجود ناتوانىام، خود را به لطف و مهربانى به من توصيف نمودى، آيا پس از وجود ناتوانىام مرا از آن دو باز مى دارى؟!).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.