جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٨ - غزل ٤٦١ حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
گواه اين گفتارم، سخنان مُشكين و عطر آگين من است كه اهل دل از هر بيتش استشمام عشق و محبّت و شوق به تو مى كنند.
|
بر دلم گَرْدِ ستمهاست، خدا را مپسند |
كه مكدَّر شود آيينه مِهْر آگينم |
|
محبوبا! با اينكه از جانبت ستمها در هجرت به من رسيد و دل و جانم سوختى، و هرچه داشتم از من ستاندى و هموارهام دور از ديدارت نگاه داشتى، سخنى نگفته و صبر پيشه كردم؛ بيش از اينم در فراق خويش مگذار تا دل پر محبّتم از تو آزرده خاطر شود. سخنى است عاشقانه، وگرنه عاشق به نابودى و سوختن خود در مقابل معشوقش مايل است، چون مى داند وصالش جز با سوخته شدن هجران ميّسر نخواهد شد. در جايى مى گويد:
|
دل از من بُرد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟ |
كه با من نرگس او، سرگران كرد |
|
|
كجا گويم كه با اين دردِ جانسوز |
طبيبم، قصد جان ناتوان كرد؟ |
|
|
بدان سان سوخت دل امشب كه بر من |
صراحى گريه و بربط، فغان كرد |
|
|
ميان مهربانان كِىْ توان گفت |
كه يار من چنين گفت و چنان كرد؟[١] |
|
|
بنده آصفِ عهدم، دلم آزرده مكن |
كه اگر دم زنم از چرخ، بخواهد كينم |
|
|
من اگر رند خراباتم، اگر حافظ شهر |
اين متاعم كه تو مى بينى و كمتر زينم |
|
بيت اوّل سخنى است عاشقانه، و تهديدى است كه عُشّاق مجازى به معشوقهاى خود مى كنند؛ و يا تهديد و سخنى است با زاهدان و بدگويان؛ و در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.