جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٦ - غزل ٤٦١ حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم
|
صحبت حور نخواهم، كه بود عين قصور |
با خيال تو اگر با دگرى پردازم[١] |
|
و يا پاكدلى و اخلاص در عمل را اختيار مى كنم و رياكارى را كنار خواهم گذاشت. به گفته خواجه در جايى:
|
صوفى، نهاد دام و سَر حُقّه باز كرد |
بنياد مكر، با فَلَكِ حُقّهْ باز كرد |
|
|
اى دل! بيا، كه ما به پناه خدا رويم |
زآنچِ آستينِ كوته و دستِ دراز كرد |
|
|
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد |
شرمنده رهروى، كه عمل بر مجاز كرد[٢] |
|
|
سَر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو |
گر دهد دست كه دامن ز جهان بر چينم |
|
چنانچه چون سرو از قيد تعلّقات و هواهايم آزاد شوم و دامن از آنها برچينم، فرياد حرّيت و از خلق بريده شدن بر خواهم آورد. كنايه از اينكه: رسيدن به اين منزلت، براى من و هر سالك موحّدى افتخار است؛ كه:
٣١٧١
«ألْوُصْلَةُ بِاللَّهِ فِى الإنْقِطاعِ عَنِ النّاسِ.»
[٣]: (وصول به خدا تنها در گسستن و بريدن از مردم حاصل مى شود.- نيز:
٣١٧٢
«سَلامَةُ الدّينِ فِى اعْتِزالِ النّاسِ.»
[٤]: (سلامت دين در كناره گيرى از مردم است.- همچنين:
٣١٧٣
«فِى اعْتِزالِ أبْنآءِ الدُّنْيا جِماعُ الصَّلاحِ.»
[٥]: (تمام شايستگى ها در كناره گيرى از فرزندان [و اهل] دنيا حاصل مى شود.)
|
سينه تنگ من و بارِ غم او، هيهات! |
مرد اين بارِ گران، نيست دلِ مسكينم |
|
بار غم عشق او را كجا بدن عنصرى و سينه تنگ و دل مسكين و بيچاره همچو منى مى تواند كشيد؟ اگر عالم طبيعتم قادر بر اين بار گران بود، آسمانها و زمين و كوه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٩، ص ١٨٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العزلة، ٢٤٩.
[٤] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب العزلة، ص ٤٩.
[٥] ( ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب العزلة، ص ٤٩.