جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٤٦٠ برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتىِ خويش |
مىزند غمزه او، ناوِك غم، بر دل ريش |
|
|
آخراى پادشه حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لبِ لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش؟ |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
|
غمم ار خورى از اين پس، نكنم ز غم خورى بس |
نظرى بجز تو با كس، به كسى دگر ندارم |
|
معشوقا! طبيب غمم گرد كه با آغوش باز پذيرايت خواهم بود و به جز تو نظرى با كس نخواهم داشت، در واقع، با اين بيان تمنّاى ديدار نموده. در جايى مى گويد:
|
درد مندانِ غمت، زَهْرِ هَلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشد، هين تا نكنى! |
|
|
رنج ما را كه توان برد، به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد، كه مداوا نكنى[٢] |
|
|
زِ زَرَتْ كنند زيور، به زَرَتْ كشند در بر |
من بينواىِ مُضطَر، چه كنم كه زر ندارم؟ |
|
دلبرا! با آنكه جمال بىمثالت را براى بندگان خاص و عشّاقت به خونابه ديدگان و رنگ زرد رخساره جلوه گر مى سازى، من چگونه با نداشتن خونابه اشك و رخسار زرد در عبوديّت، مىتوانمت بدست آورد؟!.
و ممكن است منظور از «زر» همان طلاهاى ظاهرى باشد كه معشوقههاى مجازى را به آن خريدارى كرده و زيورشان مى نمايند، در نتيجه اشاره به تهيدستى خود كرده، مىگويد: من به درگاهت با فقر و تهيدستى از بندگى آمدهام، دستگيرىام كن و به خود راه ده؛ كه:
٣١٦٧
«إلهى! إرْحَمْ عَبْدَكَ الذَّليلَ، ذااللِّسانِ الكَليلِ، وَالعَمَلِ القَليلِ، وَامْنُنْ عَلَيْهِ بِطَوْلِكَ الجَزيلِ، وَاكْنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّكَ الظَّليلِ، يا كَريمُ! يا جَميلُ! يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ!»
[٣]: (معبودا! بر بنده افتاده و ذليل، كه داراى زبان لال و عمل اندك مى باشد، رحم آر و با عطا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.