جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٥ - غزل ٤٥٩ عمرى است تا من در طلب، هر روز گامى مى زنم
لذا باز مى گويد:
|
هرچند آن آرامِ دل، دانم نبخشد كامِ دل |
نقشِ خيالى مى كشم، فالِ دوامى مى زنم |
|
دانستهام كه محبوب بىهمتا و آرامش بخش قلب من، تا من هستم و دوام وصال از او مى خواهم، به مرادم نخواهد رسانيد، زيرا او كام مرا در ناكامىام مى داند؛ با اين همه، آرام نمى توانم بنشينم، همواره فال دوام وصالش را مى زنم و به خيال آن عمر مىگذرانم. در جايى مى گويد:
|
نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد |
بختم ار يار شود، رَخْتَم از اينجا ببرد |
|
|
كو حريفى خوش و سر مست كه پيش كَرمَش |
عاشقِ سوختهْ دل، نامِ تَمنّا ببرد؟ |
|
|
در خيال، اين همه لعبت، به هوس مى بازم |
بو كه صاحبنظرى، نامِ تماشا ببرد[١] |
|
و يا منظور اين باشد كه: دستم به تجلّيات ذاتىاش نمى رسد، و به خيال آن نشسته و همواره فال رسيدن به آن را مى زنم؛ لذا مى گويد:
|
أَوْرنگ كو؟ گُلْچِهر كو؟ نقشِ وفا و مهر كو؟ |
حالى من اندر عاشقى، داوِ[٢] تمامى مى زنم |
|
محبوبا! از ديدارت محرومم داشتهاى، ناچار با گفتگوى شاعرانه «اورنگ كو؟
گلچهر كو؟ ...» اظهار عشق به تو، گهگاه سخن مى گويم. و چنانچه ادّعاى عاشقى و اظهار آن را هم نكنم، آتش درونىام را به چه چيز فرو نشانم؟ به گفته خواجه در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٨، ص ٢٠٧.
[٢] -« داو» به معناى نوبت، نوبت بازى، نوبت قمار و نيز به معناى ادّعا به كار رفته است.( فرهنگ عميد)