جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ٤٥٨ صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم
نخواندم، و
٣٩٤٠
«مَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُهِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟!»
[١]: (كِىْ دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد.) را ننگريستم. در جايى مى گويد:
|
وصفِ رُخساره خورشيد، ز خفّاش مپرس |
كه دراين آينه، صاحب نظران حيرانند[٢] |
|
|
تو آتش گشتى اى حافظ! ولى با يار در نگرفت |
ز بد عهدىِّ گل گويى حكايت با صبا گفتم |
|
اى خواجه! مىدانى چرا يار با آن همه شور و عشقى كه دارى عنايتى به تو ندارد. علّت آن است كه نزد باد صبا (اغيار) گله از يار خود نموده و اسرار خود را از بيگانه پنهان نداشتى و شكايت او را به او نگفتى؛ كه «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»[٣]: (شكوه غم و اندوه شديدم را تنها به خدا مى برم.) در جايى مى گويد:
|
لافِ عشق و گله از يار، بسى لاف خلاف! |
عشقبازانِ چنين، مستحق هجرانند[٤] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٣] - يوسف: ٨٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.