جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٤٥٧ ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
|
چون كاينات جمله به بوى تو زندهاند |
اى آفتاب! سايه ز من بر مدار هم |
|
اى معشوقى كه كاينات مادّى و مجرّد و مخلوقات را به بوى خود زنده و به خورشيد جمالت بر پا داشتهاى، نفحات جانفزا و سايه لطف و رحمتهاى خاصّت را كه به من عطا فرمودى، باز مگير؛ كه:
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الوُدّ وَالعَطْفِ إلَىَّ، وَ لا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ أهْلِ الإسْعادِ وَالحُظْوَةِ عِنْدِكَ. يا مُجيبُ! يا أرْحَمَ الرّاحمينَ!.»
[١]: (و بر من منّت نِهْ كه به تو بنگرم، و با چشم دوستى و مهربانى به من بنگر، و روى از من مگردان، و مرا از كسانى كه نزد تو خوشبخت و داراى مقام و منزلت هستند، قرار ده. اى اجابت كننده! اى مهربانترين مهربانان!)
|
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس |
وز انتصافِ آصفِ جَمْ اقتدارْهم |
|
خواجه اين بيت و چهار بيت ديگر تا آخر غزل را گويا در مدح يكى از پادشاهان زمان خود فرموده، يا نظر ديگرى از سرودنش داشته كه ما بر آن آگاه نيستيم.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.