جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٤ - غزل ٤٥٧ ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
دوست و شراب تجلّياتش شدهاى، به آنان كه در طلب دوستند جرعه اى بياشامان و يا بيفشان، تا وجود خاكى ايشان هم بهره اى از دوست گيرد و مشكبار شود؛ كه:
«وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»[١]: (و از آنچه به ايشان روزى كرديم، انفاق مى كنند- نيز:
٣١٥١
«وَارْزُقْنِى مُواساةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِما وَسَّعْتَ عَلَىَّ مِنْ فِضْلِك، وَنَشَرْتَ عَلَىَّ مِنْ عَدْلِكَ، وَأحْيَيتَنى تَحْتَ ظِلِّكَ.»
[٢]: (و روزىام گردان كه به آنچه از فضل خويش به من ارزانى داشته، و با عدل و دادت بر من گسترانده، و در زير سايه [و رحمت] ات زندگانىام بخشيدهاى، بر كسى كه به تنگى و سختى معاش و روزى مبتلا نمودهاى، مواسات و همدردى و ياورى كنم.).
و ممكن است خطاب خواجه به محبوب باشد كه: محبوبا! از شرابى كه در لب دارى، بر ما خاكيانِ عشقت بيفشان تا وجودمان صفايى و عطرى پيدا كند؛ لذا مىگويد:
|
چون آبروى لاله و گل، ز آبِ فيض توست |
اى ابر لطف! بر من خاكى ببار هم |
|
محبوبا! مىدانم همه موجودات هر مقدار از كمال و جمال دارند از آبِ فيض و رحمت بىانتهايت مى باشد، بيا و من خاكى را هم از ابر عنايات خاصّت بىبهره مساز، كه سخت بدان محتاجم، كه:
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أمَلى؛ فَأخْلِصْنى بِخالِصَةِ تَوْحيدِكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَةِ عَبيدِكَ.»
[٣]: (معبودا! به دامان كرم و بزرگوارى تو دست زدهام، و براى نيل به عطايات آرزو گشادهام، پس مرا با توحيد ناب خويش پاكيزه نموده و از بندگان برگزيده ايت قرار ده.)؛ لذا باز مى گويد:
[١] - بقره: ٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧- ٦٨٨.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.