جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٨ - غزل ٤٥٥ اگر برخيزد از دستم كه با دلدار بنشينم
ولى افسوس! كه تنها:
|
شراب تلخ صوفى سوز، بنيادم نخواهم برد |
لبم بر لب نِهْ اى ساقىّ! و بستان جان شيرينم |
|
جذبات دو آتشه و تماشاى تجلّيات پرشور دائمىات اگر نصيبم گردد، نمىتوانم آرامش خاطر پيدا كنم. بوسيدن و آب حيات از لبت گرفتن است كه به كمال والايم نايل مى سازد. «لبم بر لب نِهْ اى ساقىّ! و بستان جان شيرينم». بخواهد بگويد:
٣٩٣٤
«إلهى! اطْلُبْنىِ بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! با رحمتت مرا بخوان تا به وصالت نايل آيم، و با عطايت مرا جذب نما تا بر تو روى آورم.)
|
لبت، شكّر به مستان داد و چشمت مى به ميخواران |
منم كز غايت حرمان، نه با آنم، نه با اينم |
|
اى دوست! همه سالكين را با الطاف خود مى نوازى، و از گفتار شيرينت حيات مىبخشى، و از جذباتت به خود متوجّه مى سازى؛ امّا اين منم كه در محروميّت بسر مىبرم؛ نه مستم كه بهره اى از شيرينى گفتارت گيرم؛ و نه مِى دائمى از تو مى ستانم تا جذبات و تجلّياتت را همواره ببينم. بخواهد بگويد:
٣١٣٩
«إلهى! كَيْفَ تَكِلُنى وَقَدْ تَوَكَّلْتَ لى؟! وَكَيْفَ اضامُ وَأنْتَ النّاصِرُلى؟! أمْ كَيْفَ لا تُحْسِنُ أحْوالى وَبِكَ قامَتْ؟!»
[٢]: (معبودا! چگونه مرا به خود واگذار مى كنى در صورتى كه تو خود متكفّل و عهدهدار [امور] من هستى؟! و چگونه مقهور و مظلوم مى شوم و حال آنكه تو خود ياورم مى باشى؟! يا چگونه محروم و نوميد شوم در حالى كه تو خود به من مهربان هستى؟! ... يا چگونه آرزوهايم را نوميد مىسازى در صورتى كه آنها بر درگاه تو فرود آمده؟! يا چگونه احوال مرا نيكو نمىگردانى و حال آنكه حالات من تنها به تو قائم و پابرجاست؟!).
[١] - اقبال الأعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.