جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٤ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست |
كى طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم |
|
آن كه به فقر ذاتى و نيستى خويش و غناى مطلق محبوب پى برد و همه چيز وى دوست گرديد، به گنج سلطنتى راه يافته كه دست گدايى به پيشگاه غير دوست نمىگشايد. به گفته خواجه در جايى:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن[١] |
|
و درجاى ديگر مى گويد:
|
دلى كه غيبْ نماى است و جامِ جم دارد |
ز خاتمى كه از او گم شود، چه غم دارد؟ |
|
|
به خطّ و خالِ گدايان، مده خزينه دل |
به دست شاه وَشى دِهْ، كه محترم دارد[٢] |
|
|
عاشقان راگر در آتش مى پسندد لطفِ دوست |
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه كوثر كنم |
|
آرى، آن عاشقى كه به مشاهده دوست نايل آمد، خود را نمى بيند تا ارادهاى داشته باشد؛ از او هرچه بيند، جز لطف و حسن در نظر نمى آيد، اگرچه حضرت محبوب در آتشش قرار دهد. خواجه هم مى گويد: «عاشقان راگر ...»؛ كه
٣١٢٣
«كَمْ مِنْ مُنْعَمٍ عَلَيْهِ بِالبَلآء.»
[٣]: (چه بسا كسانى كه گرفتارى نعمت بر آنان است.- نيز:
٣١٢٤
«لا يَكْمُلُ إيمانُ المُؤْمِنِ حَتَّى يَعُدَّ الرَّخآءَ فِتْنَةً وَالبَلاءَ نِعْمَةً.»
[٤]: (ايمان هيچ مؤمنى كامل نمى شود تا اينكه خوشى را فتنه، و بلا و گرفتارى را نعمت و خوشى بشمارد.- به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم |
خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا! |
چاكر معتقد و بنده دولت خواهم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى غزل ١٩١، ص ١٦١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٤] - غرر و درر موجوعى، باب البلاء، ص ٣٨.