جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٨ - غزل ٤٥١ من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟
اميدوارىاش سرگشته و حيران گشته و هيچ پناهگاه و تكيه گاهى نمى يابد كه به وسيله آن به تو واصل آمده و راهنمايى جويد، مگر به ذات تو و اركان و مقامات [و اسماء و صفات] ات كه تعطيلى اى از جانب تو براى آنها نيست ... و با گوشه چشمى از نظرها و عناياتت كه بدان دلم را به معرفت و شناسايى ذاتت بويژه، و معرفت اوليائت روشن سازى، به من نظر افكن، بدرستى كه تو بر همه چيز توانايى.)
|
حافظا! شايد اگر در طلب گوهر وصل |
ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم |
|
گوهر وصل جانان نه گوهرى است كه به آسانى بتوان آن را بدست آورد. در درياى اشك ديدگان مى توان آن را جستجو نمود. در جاى مى گويد:
|
غُسل در اشك زدم، كاهل طريقت گويند: |
پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز |
|
|
چشم آلوده نظر از رُخ جانان دور است |
بر رُخ او نظر، از آينه پاك انداز[١] |
|
و ممكن است بيشتر ابيات اين غزل درباره استاد باشد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.