جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٧ - غزل ٤٥١ من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟
و به مقام عبوديّت حقيقى و فقر ذاتى و مخلصيّت (به فتح لام) يابندم؛ كه:
٣١١٩
«وَانْقُلْنى مِنْ ذِكْرى إلى ذِكْرِكَ، وَ لاتَتْرُكْ بَيْنى وَبَيْنَ مَلَكُوتِ عِزِّكَ باباً إلّافَتَحْتَهُ، وَ لا حِجاباً مِنْ حُجُبِ الغَفْلَةِ إلّا هَتَكْتَهُ، حَتّى تُقيمَ رُوحى بَيْنَ ضِيآءِ عَرْشَكَ، وتَجْعَلَ لَها مَقاماً نَصْبَ نُورِكَ؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قديرٌ.»
[١]: (و مرا از ياد نمودنم [تو را]، به ياد نمودنت [مرا] منتقل نما، و مگذار ميان من و ملكوت عزّتت هيچ درى جز آنكه گشوده باشى، و هيچ حجابى از حجابهاى غفلت را مگر اينكه پاره نموده باشى، تا روح مرا ميان روشنايى عرشت بر پا داشته و مقابل نورت جايگاهى براى آن قرار دهى؛ كه تو بر هر چيزى توانايى.)
|
پايه نظم بلند است و جهانگير، بگوى |
تا كند پادشهِ بحر، دهان پر گُهرم |
|
در اين بيت تعريف از پر مغزى ابيات خود از نظر معنى و بيان حقايق، و شيرينى آنها به حساب زيبايى ظاهر نموده، و از دوست تمنّاى جايزه مى نمايد. الحقّ چنين است ودوست هم صله او را عطا فرموده.
|
راه خلوتگهِ خاصم بنما، تا پس از اين |
مِىْ خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم |
|
اى دوست! راه همنشينى با خودت را به من بنما تا همواره مراقب و همنشين تو باشم، و از مشاهدات اسمائى و صفاتىات بهرهمند گردم، و ديگر غم دنيا و غير تو از دلم زدوده گردد؛ كه:
٣١٢٠
«إلهى، أسْأَلُكَ مَسْأَلَةَ المِسْكينِ الَّذى قَدْ تَحَيَّرَ فى رَجاهُ، فَلا يَجِدُ مَلْجَأً وَ لا مَسْنَداً يَصِلُ بِهِ إِلَيْكَ وَ لا يَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَيْكَ، إلّابِكَ وَبِأرْكانِكَ وَمَقاماتِكَ الَّتى لاتَعْطيلَ لَها مِنْكَ ..
وَالْحَظْنى بِلَحْظَةٍ مِنْ لَحَظاتِكَ تُنَوّرُ بِها قَلْبى بِمَعْرِفَتِكَ خاصَّةً وَمَعْرِفَةِ أوْليائِكَ؛ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شىْ ءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (معبودا! از تو درخواست مى كنم همچون درمانده و بيچاره اى كه در.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦، از روايت ١٢.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٦، از رايت ١٢.