جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٤٥١ من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟
گويا حضرت دوست، خواجه را مورد عنايات خويش قرار داده كه با ابيات اين غزل اظهار شكر گذارى و تقاضاى ادامه و زيادتى آن را نموده، و از او خواستار همّت طلب شده تا بتواند به وظيفه عبوديّت خويش عمل نمايد و به مقصد نايل گردد. مىگويد:
|
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطرگذرم؟ |
لطفها مى كنى اى خاك درت، تاج سرم؟ |
|
محبوبا! من لايق آن نبودم كه مورد نظر تو قرار گيرم «لطفها مى كنى اى خاك درت تاج سرم!.» كه:
٣١١٢
«أنْتَ الذِّاكرُ قَبْلَ الذّاكِرينَ، وَأنْتَ البادى بِالإحسْانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ العابِدينَ، وَأنْتَ الجَوادُ بالعَطآءِ قَبْلَ طَلَبِ الطّالِبينَ، وَأنْتَ الوَهّابُ ثُمَّ لِما وَهَبْتَ لَنا مِنَ المُسْتَقْرِضينَ.»
[١]: (تويى آن خدايى كه پيش از ذاكران و ياد كنندگانت، آنان را ياد مى نمايى، و تويى آن كسى كه پيش از توجّه و روى آوردن عبادت كنندگان به تو، احسان و نيكى را آغاز مى كنى؟ و تويى آن خدايى كه قبل از خواستن درخواست كنندگان از تو، عطاى خويش را جود و بخشش مىكنى، و تويى آن كسى كه بسيار بخشنده اى سپس از چيزهايى كه به ما بخشيدهاى طلب قرض و وام مى فرمايى.)
|
دلبرا! بنده نوازيت كه آموخت؟ بگو |
كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.