جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٢ - غزل ٤٥٠ من دوستدار روى خوش و موى دلكشم
عمرى، واعظ با سخنان خود نگذاشت راه عمل قشرى را رها كنم، و گوش به گفتار صاحبان لبّ و دعوت كنندگان به كمال دهم، و به اخلاص در عمل كوشم تا به مقصد و مقصود راه يابم. كجاست استاد كامل؟ تا با راهنماييهايش مرا از اين سوختگى و آتش درونى برهاند.
و يا منظورش از «ساقى» حضرت محبوب باشد و بخواهد بگويد: وى كجاست؟
تا با ديدارش مرا از عمل نمودن به گفتار خشك واعظ نجات دهد. در جايى مىگويد:
|
برو به كار خوداى واعظ! اين چه فرياد است |
مرا فتاده دل از كف، تو را چه افتاده است؟ |
|
|
به كام تا نرساند مرا لبش چون نى |
نصيحت همه عالم به گوش من باد است[١] |
|
|
حافظ! عروس طبع مرا جلوه آرزوست |
آئينه اى ندارم از آن آه مى كشم |
|
خواجه با بيان بيت ختم باز تقاضاى مشاهدات دوست را نموده و مى گويد:
محروميّت از ديدار اوست كه مرا به ناله و فرياد و تقاضاى تجلّيات مى دارد، طبع شاعرانه من وقتى مى تواند به گفتار شيرين و معارف عاشقانه بپردازد كه او جلوهاى نمايد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤، ص ٥٣.