جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٤٤٩ من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم
أَنْفُسَكُمْ، هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى»[١]: (خود را پاك به حساب نياوريد، كه او [خدا] به هر كسى كه تقوا پيشه نمايد آگاه تر است.- به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه بر واعظِ شهر، اين سخن آسان نشود |
تا ريا ورزد و سالوس، مسلمان نشود |
|
|
رندى آموز و كرم كن، كه نه چندين هنر است |
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود |
|
|
گوهر پاك ببايد، كه شود قابل فيض |
ورنه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود[٢] |
|
(درحقيقت آن كس كه به تزكيه خود نپرداخته باشد، كجا مى تواند- در حالى كه مردم را زير دست خود مى بيند- خود فروشى و ناز و كرشمه برايشان نداشته باشد.)
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم |
|
آرى، خدايى كه بشر را بر طريق محبّت و عشق خود برانگيخته؛ كه
٣٢٥٣
«وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ»
[٣]: (و مخلوقات را در راه دوستى و محبّت به خود برانگيخت)، كجا مى تواند بشر ترك عشق او كند؟ بر من طعنه مزن و از پيمودن طريقه فطرتم بازمدار. در جايى مى گويد:
|
من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد |
غالباً اين قَدَرم، عقل و كفايت باشد |
|
|
من كه شبها رَهِ تقوى زدهام با دف و چنگ |
اين زمان سر به ره آرم، چه حكايت باشد |
|
[١] - نجم: ٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٥.
[٣] - صحيفه سجّاديّه( ع)، دعاى ١.