جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٤٤٩ من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم
از بيت پنجم و هشتم اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه گرفتار گفتار بدخواهان بوده و ايشان وى را از عشق به محبوب حقيقى منع مى نمودهاند، كه مى گويد:
|
من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
اى آنان كه مرا از باده گرفتن از مشاهدات جانان و عشق او پرهيز مى دهيد! بس كنيد اين طريقى نيست كه به اختيار خود آن را برگزيده باشم، فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[١]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى براى آفرينش خدا نيست.) مرا بر آن داشته، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٢]: (وليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.) درجايى مى گويد:.
|
من خود از آغاز فطرت، عاشق و مست آمدم |
بر نتابم رو از اين در، تا به وقت اندراج |
|
|
عاشقان كوى جانان، با گدايى خوشترند |
اين چنين شه را، كجا باشد نظر بر تخت و تاج[٣] |
|
مگر ممكن است، بر فطرت توحيد و خداشناسى بودن، و عشق با او نورزيدن؟
صد بار به گفته ناهموار شما گوش فرا دادم و از آن طريقه توبه كردم و ديگر نمى كنم.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، عزل ١١٦، ص ١١٣.