جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٤٤٦ مرو، كه در غم هجر تو از جهان برويم
چون ما را به ديدارت نايل ساختى از كلامت هم ما را بهرهمند ساز كه به گفتارت عاشقيم و با شنيدن جان خواهيم داد. مگذار در حسرت راه يافتن به مشاهدهات و شنيدن گفتارت سر به خاك فرو بريم. چرا كه در اين جهان كام از تو نگرفتن، محروميّت و ناكامى عالم ديگر را در پى دارد. در جايى مى گويد:
|
بيا و كشتى ما در شط شراب انداز |
غريو و ولوله در جان شيخ و شاب انداز |
|
|
مَهِل كه روز وفاتم به خاك بسپارند |
مرا به ميكده بر، در خُمِ شراب انداز[١] |
|
لذا مى گويد:
|
روا مدار كه جان بر لب است و ما ز جهان |
نديده كامِ دل از آن لب و دهان برويم |
|
معشوقا! كام گرفتن از تو منتهاى آرزوى ماست، بيا و ما را تا زندگى عاريت است از خويش بگير و آب حيات ده، و راضى مشو محروميّت نصيبمان گردد و از اين عالم رخت بر بنديم و برويم؛ كه:
٣٠٨٣
«أللّهُمَّ! أسْأَلُكَ إيماناً لا أجَلَ لَهُ دُونَ لِقآئِكَ، أحْينى ما أحْيَيْتَنى عَلَيْهِ وَتَوفَّنى إذا تَوَفَّيْتَنى عَلَيْهِ، وَابْعَثْنى إذا بَعَثْتَنى عَلَيْهِ.»
[٢]: (خداوندا! از تو ايمانى درخواست مى كنم كه سر انجامى كمتر از لقايت نداشته باشد، تا زندهام مرا بر آن باقى بدار، و در هنگام گرفتن جانم نيز بر آن بگير، و وقتى كه مرا [در قيامت] برانگيختى بر همان ايمانم برانگيز.- به گفته خواجه در جايى:
|
درآ، كه در دل خسته توان درآيد باز |
بيا كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو چشم من چنان بر بست |
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز[٣] |
|
|
خوش آن زمان كه ببينيم بَرِ دهان، لب تو |
تو خود بگوى كه ما از برت چسان برويم؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٣، ص ٢٤٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٥- ٧٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.