جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
|
ستاره شب هجران نمى فشاند نور |
به بام قصر برآ و چراغ مه بركن[١] |
|
|
مرغ روحم كه همى زد ز رَهِ سدره صفير |
عاقبت دانه خال تو فكندش در دام |
|
آرى، روح و خلقتهاى تمثّلى نورى تا برزخى بشر به جهت مجرّد بودنش همواره دم از عالم مجرّدات مى زند و مى خواهد با ملائكه همنشين باشد و سخن از سدرة المنتهى دارد؛ ولى دوست او را به قفس بدن مبتلا ساخته و در ظلمت عالم تن گرفتار نموده، تا با مجاهدت و اعمال صالحه از زندان عالم طبيعت بازگشت به منزلت «دَنا، فَتَدَلَّى»[٢]: (حضرت رسول [٦] نزديك شد پس تعلّق [وانس] با او گرفت.) نمايد؛ كه:
٣٢٦٥
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ»
[٣]: (معبودا! گسستن كامل [از خلق و پيوستن] به خودت را به من ارزانىدار، و ديدگان دلهايمان را به پرتو مشاهدهات روشن ساز، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به كان و معدن عظمتت واصل شده، و ارواحمان به مقام پاك مقدّس عزّتت بپيوندد.) گويا خواجه مى خواهد در اين بيت به معنى فوق اشاره بنمايد.
و ممكن است بخواهد با اين بيان اشاره به واقع شدن آدم ابوالبشر ٧ در بهشت و أكل از شجره منهيّه بنمايد و بگويد:
|
طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق |
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم |
|
|
من مَلَك بودم و فردوس برين جايم بود |
آدم آورد در اين دير خراب آبادم |
|
|
سايه طوبى ودلجوئىِ حور ولب حوض |
به هواى سركوى تو برفت از يادم[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] - نجم: ٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٦.