جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
|
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمداللَّه! |
نه ميل لاله و نسرين، نه برگ ياسمن دارم |
|
اى پير فرزانه! حال كه من در گلزار مشاهدات اسمائى و صفاتى دوست مىخرامم، به جمالهاى ظاهرى بهشتى و نعمتهاى آن دعوتم مكن، كه من «نه ميل لاله و نسرين، نه برگ ياسمن دارم.» به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد |
سعادت همدم او گشت و دولت هم قرين دارد |
|
|
لب لعل و خط مشكين چواينش هست آنش نيست |
بنازم دلبر خود را كه هم آن و هم اين دارد[١] |
|
|
به رندى شهره شد حافظ، پس از چندين ورع، امّا |
چه غم دارم؟ چو در عالم، امين الدين حسن دارم؟ |
|
گمان مى شود «امين الدّين حسن» يكى از اساتيد خواجه بوده كه راهنمايش به طريق الى اللَّه شده و پس از سالها اختيار زهد و ورع و پرهيز، به توجّه تامّ و محبّت و اخلاص و گذشتن از غير دوست امرش نموده، حال با بيت ختم اظهار اخلاص به وى نموده؛ و ممكن است منظور از نام فوق، وزير و يا كسى بوده كه مى توانسته وى را پس از اختيار رندى از آزار بدخواهان حفظ نمايد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٤، ص ٢١١.