جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٠ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
وسوسه هايش دلم را احاطه نموده است. هوا و هوس مرا كمك نموده، و دوستى دنيا را در نظر من زينت و جلوه داده، و ميان من و طاعت و عبادت و قرب و منزلت يافتن در پيشگاهت حايل مى شود.)
|
گَرَم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازد |
بحمداللَّه والمنّة!، بُتى لشكر شكن دارم |
|
اگر رقيب و شيطان بخواهد مرا به جمالهاى ظاهرى بفريبد، من آن نيم كه جمال و كمال دوست را كه در زيبايى بىانتهايند با او مقابله نمايم و گوش به فرمانش دهم و مغلوب جمالهاى ظاهرى گردم.
(ممكن است اين بيت، پيش از بيت گذشته بوده و بخواهد بگويد: كسى كه ديده به جمال دوست گشود، به جمالهاى ظاهرىاش چه كار؟) در جايى مى گويد:
|
رواق منظر چشم من آشيانه توست |
كرم نما و فرودآ، كه خانه، خانه توست |
|
|
من آن نِيَم كه دهم نقد دل به هر شوخى |
دَرِ خزانه به مُهر تو و نشانه توست[١] |
|
|
الااى پير فرزانه! مكن عيبم ز ميخانه |
كه من در ترك پيمانه، دلى پيمان شكن دارم |
|
اى شيخ! و يااى زاهد! و يااى واعظ عاقل! مرا از ميخانه و مى خوردن و مشاهده دوست منع مكن؛ زيرا من توبه از توبه كردهام، و نمى توانم با آنكه دوست به خويش راهم داده از ديدارش خوددارى نمايم. به گفته خواجه در جايى:
|
من تَركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور |
با خاك كوى دوست، برابر نمى كنم |
|
|
زاهدبه طعنه گفت: برو ترك عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدس، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.