جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
|
شرابى خوشگوارم هست و يارى چون نگارم هست |
ندارد هيچ كس بارى، چنين عيشى كه من دارم |
|
اين عيشى كه من در باطن با يار خويش دارم، كه دارد؟ و اين شراب خوشگوار مشاهداتى كه مرا نصيب گشته، كداميك از دوستانم را نصيب گشته؟ در جايى مىگويد:
|
گل در بر و مى در كف و معشوقه به كام است |
سلطان جهانم به چنين روز، غلام است |
|
|
گو: شمع مياريد در اين جمع، كه امشب |
در مجلسِ ما، ماهِ رخ دوست تمام است |
|
|
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز |
و آن كس كه چومانيست دراين شهر، كدام است؟[١] |
|
و باز مى گويد:
|
مرا در خانه سروى هست كاندر سايه قدّش |
فراغ از سَرْوِ بستانىّ و شمشاد چمن دارم |
|
چگونه به خود نبالم؟ كه در خانه دل با دوست و مشاهدات و زيباييها و قد و قامتش همنشين گشته، و به عيش و نوش نشسته، و از غير او آزاد گشتهام؛ كه
٣٠٧٨
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوك [وَوَجَدُوكَ]؛ وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ. أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْ حَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَك؟!»
[٢]: (تويى كه انوار را در دلهاى اوليائت تاباندى تا اينكه به معرفت و توحيد تو نايل آمدند [يا: تو را يافتند] و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا غير تو را به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦، ص ٧٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.