جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٧ - غزل ٤٤٢ ما ز ياران چشم يارى داشتيم
|
بسوخت حافظوترسم كه شرح قصّه او |
به سمع پادشه كامكار مانرسد[١] |
|
|
چون نهادى دل به مهرِ ديگران |
ما اميد از وصل تو برداشتيم |
|
اى دوست! اگر از وصالت نا اميد گشتم و دمِ همّت از ديدارت برداشتم، براى آن بود كه دانستم نظرت با ديگران است و مرا نمى خواهى. (سخنى است عاشقانه به شيوه عُشّاق مجازى كه حاضر نيستند معشوقشان با ديگرى مهر بورزد.) مىخواهد بگويد: من كه تو را چنين ديدم، دل از وصلت برداشتم، تا اراده تو به چه امرى تعلّق بگيرد. تنها اميدم به وصالت مى باشد. در جاى ديگر مى گويد:
|
ز دستِ كوته خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندان شرمسارم |
|
|
سرى دارم چو حافظ مست، ليكن |
به لطفِ آن پرى اميدوارم[٢] |
|
|
گفت: خود دادى به ما دل حافظا! |
ما محصِّل بر كسى نگماشتيم |
|
با اين همه گله و اظهار اشتياق، حضرت محبوب با من فرمود: من كسى را بر تو نگماشتم تا مرا بخواهى و دل به من دهى، تو خود فريفتهام گشتى، ناچار بايد تمام مشكلات را در طريق رسيدن به ديدارم تحمّل نمايى، چرا اين همه گله از فراق مىنمايى؟.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.