جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٣ - غزل ٤٤٠ ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم
و به هرچه و هركه نظر مى كند
٤٧٤
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ؟!»
[١]: (آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نباشد؟!) مىگويد:
|
آن بوسه، كه زاهد ز پىاش داد به ما دست |
از روى صفا، بر لب جانانه نهاديم |
|
زاهد با من دوستى نمود تا دستش ببوسم، و يا چون وى به عبادات قشرى بپردازم، و يا عبادت را براى رسيدن گلرخان بهشتى انجام دهم؛ ولى صفاى خاطر من مرا بر آن داشت كه غير دوست ندانم و بوسه و توجّه را به جانانه اختصاص دهم. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد! تو دان و خلوت و تنهايى و نياز |
عشّاق را حواله به عيش مدام رفت |
|
|
نقد دلى كه بود مرا، صرف باده شد |
قلب سياه بود و از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحت حافظ، كه ره نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كام رفت[٢] |
|
|
چون مى رود اين كشتىِ سرگشته كه آخر |
جان در سر اين گوهر يكدانه نهاديم |
|
آرى عالم طبيعت و دنيا درياست، و صورت عنصرى بشر كشتى اين دريا، و روح و جان بدين عالم آمده و در كشتى تن در كشاكش امواج قرار گرفته تا گمشده خود و گوهر يكدانه خويش را (كه حضرت دوست است) باز يابد و به سير صعودى خود بپردازد. خواجه هم مى خواهد بگويد: من هم بدين خاطر، كشتى عالم خاكىام را به.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.