جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ٤٤٠ ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم
باز دارند. در جاى مى گويد:
|
عيبِ رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت! |
كه گناه دگرى، بر تو نخواهند نوشت |
|
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هر كسى آن درود عاقبت كار، كه كشت |
|
|
نا اميدم مكن از سابقه، از روز ازل |
توچه دانى كه پس پرده كه خوب است وكه زشت؟[١] |
|
|
در دل ندهم ره پس از اين مِهر بتان را |
مُهر لبِ او بر در اين خانه نهاديم |
|
چون مِهر حضرت محبوب را پذيرا شدم و خود را تنها به وى سپردم و از لبان حيات بخش او آب زندگى نوشيدم، مُهر بيگانگى غيرش بر درِ دل زدم و به اين فرموده عمل نمودم كه:
٣٤٠٩
«ألْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ، فَلُاتُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ»
[٢]: (دل، حرم و سراپرده خداوند است، پس غير خدا را در حرم الهى جاى مده.) به گفته خواجه در جايى:
|
مرا مِىْ دگر باره از دست برد |
به من باز آورد مِىْ دستبرد |
|
|
برو زاهدا! خرده بر ما مگير |
كه كار خدايى نه كارى است خُرد |
|
|
مرا از ازل عشق شد سرنوشت |
قضاىِ نوشته نشايد سترد |
|
|
شود مستِ وحدت ز جام الَستْ |
هر آن كو چو حافظ مِىِ صاف خورد[٣] |
|
و خلاصه بخواهد بگويد: محبوبا! هركه تو را ديد و به تو دل داد، غير تو نمى بيند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدوسى، غزل ٦٤، ص ٨٠.
[٢] - بحارالانوار: ج ٧٠، ص ٢٥، روايت ٢٧.
[٣] - ديوان حافظ: چاپ قدوسى، غزل ٢٤٩، ص ٢١٠.